تبليغاتX
فنا

غیر از خدا هیچکس نمی توانست

اخر این داستان

من و تو را

کنار هم بنشاند

 

در حکایت ما

همیشه

یکی بود یکی نبود

 

 

 

سینا به منش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:43  توسط من او  | 

مرا

به جشن تولد

فراخوانده بودند

چرا سر از مجلس ختم

دراورده ام؟...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:4  توسط من او  | 

هر روز

شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا

اشغال می کند

هی با شماره های غلط

زنگ می زند ان وقت

من اشتباه می کنم و او

با اشتباه های دلم

حال می کند

دیروز یک فرشته به من گفت:

تو گوشی دل خود را

بد گذاشتی

ان وقت ها که خدا به تو می زد زنگ

اخر چرا جواب ندادی

چرا برنداشتی؟

یادش بخیر ان روزها

مکالمه با خورشید

دفترچه های کوچک ذهنم را

سرشار خاطره می کرد

امروز پاره است

ان سیم ها که دلم را

تا اسمان مخابره می کرد

اما

با من تماس بگیر خدا

حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار

عرفان نظراهاری

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:43  توسط من او  | 

یک نفر دلش شکسته بود

توی ایستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود

منتظر ولی دعای او

دیر کرده بود

او خبر نداشت که دعای کوچکش

توی چار راه اسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ

گیر کرده بود

او نشست و باز هم نشست

روزها یکی یکی

از کنار او گذشت

روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثر نبود

هیچکس از مسیر رفت و امد دعای او

باخبر نبود

با خودش فکر کرد

پس دعای من کجاست؟

او چرا نمی رسد

شاید این دعا

راه را اشتباه رفته است

پس بلند شد

رفت تا به ان دعا

راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از امدن برای او

دست دوستی تکان دهد

رفت

پس چراغ چار راه اسمان سبز شد

رفت و با صدای رفتنش

کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان

سبز شد

او از این طرف دعا از ان طرف

در میان راه

با هم ان دو روبه رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفتگو شدند

وای که چقدر حرف داشتند...

برف ها

کم کم اب می شود

شب

ذره ذره افتاب می شود

و دعای هرکسی

رفته رفته توی راه

مستجاب می شود

عرفان نظر اهاری

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:30  توسط من او  | 

خوب زندگی کن چون اخر جاده ی زندگی نوشته:

دور زدن ممنوع

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:7  توسط من او  | 

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

........

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:5  توسط من او  | 

هر کس سال به سال شمعی از عمرش را خاموش می کند

و من...

به اخرین صفحه ی هر دفتر که می رسم لاجرم شمعی از وجودم خاموش می شود

و در فراغ تو...

هر جاده ای را پایانی است... می دانم...

اما سال هاست به هر پیچی که می رسم گردن دراز می کنم تا مگر پایان جاده را به پرستو ها خبر دهم

اما افسوس...

می ترسم دگر پای دویدن در جاده ی انتظار تو را نداشته باشم

می ترسم...

ایا توانم تو را پدر خطاب کنم

اری تو مهربانی و پدر

بازگرد پدرم پیش از ان که اخرین برگ های عمرم  بپژمرد

بازگرد ای پدر! تا سوسوی شمع نیمه جانم خاموش نگشته است

اللهم عجل لولیک الفرج(عج)

 

شادی دالانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 15:53  توسط من او  | 

یار من وقت غم و سختی و درد                           یاد من کرد و مرا دوست بخواند

درد او بر دل خود راندم زود                                  ولی او سنگ دل سنگ بماند

روز فردا غم و اندوه به گردم پیچید                        هیچ از حالت دیروز به خود راه نداد

عشق و گرما و گل و خنده بدو                            هدیه دادم ولی او اه نداد

هرچه اویم طلب بیش و کم و خاص بکرد               بی کم و کاست بدو دادم و او راه نداد

پا به پا شانه به شانه ش رفتم                           تا به منزل برسید یک نگاه ساده نداد

پایش هستم ز ازل تا به ابد منکر کیست              جمله بشنید و ره میکده بگرفت و مرا باده نداد

 

طلیعه منتظرین

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:55  توسط من او  | 

چمدان بسته به شهر خاطره می رفتم

بال و پر بسته به کنج کوره راه بنشستم

چشم گریان  پا در بند  دل تنگ

قطره ابی دیدم

گفت راه خاطره گم کردم

گفتمش با من باش.....

راه را طی کردم جاده ای در پس افاق دلم می دیدم

گفت راه خاطره گم کردم

گفتمش با من باش....

داشتم می رفتم سروی اندرون صحرا دیدم

گفت راه خاطره گم کردم

گفتمش با من باش....

در حاشیه ی راهم قطعه سنگی خورد بر پایم و گفت:

گر به شهر خاطره خواهی رفت

زحمتی نیست مرا هم ببری؟

خنده ای سر دادم

گفتمش با من باش.....

من و اب و چمدان

جاده و سرو و همان قطعه ی سنگ

همه مان با دل تنگ....

کوره راه خاطره گم شده بود

چشم را وا کردم

سنگ و جاده سرو و قطره همگی .... رفته بدند

من و ان چمدان

بال و پر بسته به کنج کوره راه بنشستیم

چشم گریان  پا در بند  دل تنگ

 

شادی دالانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 22:34  توسط من او  | 

درباره خویشتن خویش اندیشیدن ، وحشتناک است .

اما این تنها راه صمیمانه ی کار است

اندیشیدن درباره ی خویشتن خویشم بدانگونه که هستم

اندیشیدن به جنبه های زشتم

اندیشیدن به جنبه های زیبایم

و در شگفت شدن از انها

چه اغازی می تواند محکم تر و استوار تر از این باشد ؟

از چه چیزی می توانم رشد خود را اغاز کنم

جز از خویشتن خویشم ؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 0:41  توسط من او  |